نامه دختران اصلاحطلب!!!!!!

خداحافظ خاتمی عزیز من 

................................
تنها تورا ستایم ان سان ستایمت که بدانند مردمان محبوب خوب چهره من هم ستودنی است…
همراه خوب لحظه لحظه های نوجوانی ام سلام
چقدرزود گذشت.مثل نسیمی که در هوای شرجی روزهای داغ روی صورت ادم می وزد یا مثل حس شیرینی که بعد دیدن لبخند یک کودک به ادم دست می دهد …
چقدرزودگذشت.این هشت سال را می گویم .هشت سالی که از یازده سالگی ناتمام تا نوزده سالگی تمام من امتداد داشت.هشت سالی که اینقدرخنده دید وگریه دید که شدیک خاطره گوشه صندوقچه دل.شدیک قاب روی طاقچه زندگی.هشت سالی که بایک لبخند شروع شد….راستی گفتم لبخند.همین چندروز پیش بود که دوباره لبخند شمارادیدم.توی صداوسیما.توی دفتر روزنامه ایران.توی دل خودم.دلی که یک روزی بالبخندشما عاشق شد.عاشق تمام چیزهای خوبی که میشد داشت ولی هیچ وقت نداشتشان.عاشق ازادی عاشق حق یا عاشق همان لبخند…راستی چقدرشما قشنگ می خندید اقای خاتمی.این را می دانستید؟
می دانیداقای خاتمی .توی این هشت سال هروقت از ازادی حرف زدیم یک عده پوزخند زدند که : دختر است و جوان و… خب معلوم است که ازادی می خواهد! اما من ازادی نمی خواستم چون دختر بودم یا جوان بودم یا هر چیز دیگری…شماکه غریبه نیستید …من درتمام عمرم نه شلوار برمودا پوشیده ام نه مانتو تنگ ونه روسری چندسانتی ..درهیچ پارتی هم شرکت نکرده ام. درتمام این هشت سال یک بارهم باارایش بیرون نرفته ام…
اما من ازادی رادوست دارم.چون مرا یک ادم فرض می کند که حق انتخاب دارد.مرا فردی باشعور به حساب می اورد که خودش حق دارد دین ، مرام، پوشش ،شغل وهزار چیز دیگررا انتخاب کند.من ازادی را می خواستم و می خواهم چون به من اجازه می دهدکه خودم بهترین را برای خویشتن انتخاب کنم. من حقی رامی خواستم که کسی "حق" نداشته باشد از صبح تا شب سراپای مرا ورانداز کند فقط برای اینکه بگوید خانوم موهاتو بذارتو!!
من می خواستم خودم باشم. شما، بله، شخص شما این اجازه رابه من دادید.شمابه من یاد دادید که هرکسی ولو اینکه ملیت ،مذهب ،نژاد و خواسته هایش بامن فرق دارد حق دارد که خودش باشد و این "خود"بودن را ابراز کند...
شمابه من جرات دادی که حرف بزنم،فریاد بزنم و به چالش بکشانم عملکرد کسانی را که پیش ازتو اهورایی بودند و در زمره قدیسین!این مردان "باخدای"تشنه قدرت!...
تو به من جرات دادی که رئیس جمهورکشورم راتو خطاب کنم واز عاقبت کارم نترسم.اسم وامضایم را پایین تمام حرفهایم بگذارم بدون اینکه از شب تا صبح خوابم نبرد...
اماحالا من می ترسم.ان قدرمی ترسم که نامم را از روی وبلاگم برداشته ام بدون اینکه انجا به کسی توهین کرده باشم یا علیه کسی اقدام...
می ترسم اقای خاتمی . می ترسم.چون می دانم که دیگر کسی نیست که برای دخترکی 14ساله دست تکان دهد ودختر ان قدر ذوق کند که توی دلش هزارتااینه بگذارد تاانعکاس ان لحظه را هزار باره مرورکند تازایادش نرود که ان مرد برای "من" دست تکان داد...
من امروز ازشما هیچ چیزی نمی خواهم .مثل نامه دو سال پیشم دیگر از شما نمیخواهم که برایم حرف بزنی، رازهایی را هیچ وقت نگفتی برملا کنی و علیه ظلمی که حنجره میهنم را می خراشد بخروشی ....
نه اقای خاتمی من اینهارااز شما نمی خواهم .فقط می خواهم من ،ما ونسل مارا ببخشی وازمابگذری، اگر نسل خوبی نبودیم .اگرهر روز وهر ثانیه هزار بار دل تو را شکستیم.اگر ان قدر بچه های ناسپاسی بودیم که حتی وقتی مهمانمان بودی با شعار "چقدر حرف چقدر حرف"به استقبالت امدیم و با "استعفا استعفا" بدرقه ات کردیم....
ببخش که یادمان رفت نباید به بالاترین مقام اجرایی کشور بی حرمتی کرد.نباید پشت به او کرد و سخنانش را هو کرد....نباید لبخندش را با نیشخند پاسخ داد...
اقای خاتمی من می ترسم.می ترسم که دل تورا ان قدر شکسته باشیم که موقع رفتنت اشکهایمان را نببینی و ندانی چقدر دوستت داشتیم و داریم.می ترسم وقتی که می روی برایمان دعا نکنی...
می بینی اقای خاتمی که بچه های کوچک دیروز تو چقدربزرگ شده اند؟!راستی گفتم بچه.بچه های شما خوب هستند اقای رئیس جمهور؟ حتما این روزهاخیلی خوشحالند .حتما هرشب که شمارا می بینند می گویند چقدرپیر شدی بابا...تمام ریشهایت یک دست سپید شده ...مثل برف....مثل قلب خوب خودت...
باور می کنی که یک روزی مطمئن بودم که بچه های شما به ما حسودی می کنند که چرا بابای ما اینهمه بچه های دیگرش را دوست دارد؟!چرا وقتی یکی از بچه های دیگرش را میبیند یک ستاره توی چشمهایش برق می زند؟!چرابابای ما بابای خوب همه بچه های ایران است؟!حتما حالا می گویی امان از دست این بچه های بزرگ من!
اقای خاتمی این روزها که تصویرت را می بینم چه توی قاب تلویزیون چه بین عکسهای روزنامه ها چه توی کیف دستی خودم دلم می خواهد که این ثانیه ها راببلعم و نفسم را نگه دارم .این قدر این نفس ها را نگه دارم که عطر حضورتو بین تمام سلولهایم و توی تمام رگهایم بپیچد و من هم مثل تو معطر شوم و پاک...تا دیگر نترسم...
دوستت دارم مرد همیشه استوار خاطرات من.
دختر کوچک شما:زهره ناظمی _  {نوشته:مهمان}

 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی

ما با سياست کاری نداريم

سليمان رضايي

با سلام وتحيت خدمت شما دوست گرامی. شما را لينک کردم. خاتمی رفت اما به عنوان يک رييس جمهور رفت. خداحافظ رييس جمهور سلام خاتمی!

رويا

احتمالا شما را می شناسم نه؟!

اصلاح طلب

سلام .... از شما خواهش می کنم مرز بین اصلاح طلبی و انحراف اخلاقی را پررنگ نگاه دارید ... نگذارید که فساد اخلاقی جای کنش فکری را در جبهه اصلاحات بگیرد . اگر به فکر خودنمایی هستید نام اصلاحات را به کار نبرید . اصلاحات مورد نظر خاتمی ، حجاریان ، تاج ز اده.. سحابی و...اصلاحات اسلامی است و مورد قبول مردم . چه ضرورتی داشت که شما تصویر این دختر خانوم را با دستانی برهنه نشان دهید ؟؟؟

بصير

سلام و درود بر شما وب بانو با مطلب جالب توجهی آپ شد: عکس هایی منحصر به فرد از حجاب خواهی زنان در فرانسه و انگلیس : امید که برخی به فکر واداشته شوند:عجب شعارهایی می دهند مسلمانان انگلیس و فرانسه!؟ به اینها می گویند شیرزن نه.... جوانمردتر از اینها سراغ دارید؟ نمونه شعارهای مسلمانان اروپایی: حجاب؛ ظلمهاي فرانسه را افشا مي‌کند. سکولاريسم ، شرافت زن را مي‌گيرد

کيميا

عزيزم خوشحال ميشم اگه به وبم راجع به پيامبر که مال مدرسس سر بزنی

ایستگاه

سلام دوست عزیز. اضافه کردن لینک شما منوط به درج لینک وبلاگ ایستگاه در وبلاگتان است. با سپاس

دعوت به اطاق هم اندیشی

دعوت به اطاق هم اندیشی احتراماً به استحضار می رساند که اطاق هم اندیشی جهت بررسی پیشنهاد تشکیل نهضت حق طلبی نسل جدید دایر شده است، منتظر حضور سبز و نظرات سازنده شما هستیم. با سپاس فراوان http://goftegoo1.blogfa.com http://ghaemi2.blogfa.com

ما ۳ تا

سلام ممنون كه سر زدس اما چرا جواب سوالها رو نداده بودي؟ در ضمن خوب ميکنيد ادامه بديد به اميد موفقيت بازم سر بزنيد بای

علامه

عزيزان من شما يازده ساله بوديد که خاتمی آمد و من بيست و دو ساله بودم که خمينی آمد . سال های آتش و خون . جنگ و سر در گمی . ترور و اعدام . شکنجه و زندان سياسی . « توت فرنگی زمان بدنيا می آيد که از انگور هيچ نمی داند.